داستانک ١

پسرک و کاغذ



پسرک مداد رو محکم روی کاغذ فشار میداد

خانم معلم با عصبانیت بهش گفت : دیگه آخر ساله تو باید خوندن و نوشتن رو یاد گرفته باشی، چرا مداد رو اینقدر روی کاغذ فشار میدی ، اصلا چرا یرعکس مینویسی . برو از کلاس بیرون

ظهر پسرک توی خونه کاغذ رو داد دست مادرش ، مادرش دست کشید پشت کاغذ و اشک توی چشمان بی رنگش جمع شد ، پسرش رو در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد منم دوستت دارم .