بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید


خیلی دوس داشتم امروز مهمون شما بودم اما نشد ...

با همه بی لیاقتیم بازم دقایقی رو که با شما و توی حرمتون بودم هیچ جای دنیا نچشیدم .

آقا جون دلم برای حرمت تنگ شده

همه چیزایی که یک ماه پیش تو خونه شما دیده بودم برام زنده شدن ...

اون زوج جوونی که گوشه ای نشسته بودن و از رو یه کتاب دعا دو نفری ذکر می گفتن

یا پدری که به زحمت کودکش را روی شونه هاش گذاشته بود تا دستش به ضریح برسه و سند نوکری

بچش امضا بشه

یا مادری که با همه دلهره ای که از چهرش میبارید به کوچولوش اجازه داده بود کنار حوض آب بازی کند

و توی صحن بدوه تا از پیش شما بودن لذت کودکانش رو برده باشه

یا حتی کاروانی از عربا که با لهجه ی غلیظ بلند بلند دعا می خوندن و همه رو جذب خودشون میکردن .

حتی بی حوصلگی ها اینجا یجور دیگس .

نمیدونم تا حالا شده توی مسیر ضریح وسط چند تا عرب هیکلی گیر افتاده باشی و نتونی نفس بکشی .

حتما شده تو شلوغی حرم یکی از همراهاتو گم کرده باشی و چند ساعتی به هم بریزی

وخیلی چیز های دیگه که هیج جای دنیا این جور طعمی نداره .

آخه اینجا یه نفر یه گوشه چشمی به تو داره ...


یا امام رضا

به سیاهی لباس بلند خادمات ، به صافی سنگ های صحن رضوی ، به صدای ساعت های بزرگ حرمت

به بلندی گلدسته های گنبدت ، به خوشمزگی غذاهای رستورانت ، به براقی ظرفای سقاخونت و به

مهربونیه همه مهمونای حرمت ، این مسافرای تکراری و بی حوصله خودتو از طعم هم جواریت محروم

نکن

یا امام رضا ، خودت می‌دونی که ته دلم چی می‌گذره .

یه نگاه به من بنداز که آروم بگیرم .

از اون آرامش‌هایی که قبلا هم طعمش رو بهم چشوندی .

این چند وقته یه حس و حال غریبی دارم ...

میگن اگه به مادرت حضرت زهرا قسمت بدیم دستارو خالی بر نمی گردونی .

آقا جون به همون مادر پهلو شکستت قسمت میدم دستتو ببری بالا و واسه مریضمون دعا

کنی .

 

خیلی حس خوبیه ...

وقتی دستت رو میزاری رو مرزی ترین نقطه وجودت و یه حس گمشده آهسته شروع میکنه

به جوانه زدن ...

سلام میکنی و چشمت مست تماشای گنبد طلا میشه

از ته دلت یه نفس عمیق میکشی تا ریه هات پر بشه از عطر حضور امام رضا

بعد یه حس تازگی تا روح اندیشه های خستت نفوذ میکنه

زیر لبت زمزمه میکنی : یا ضامن آهو حواست به من هست ؟

دلتو جاگذاشتی تو حرمو گرهش زدی به ضریح امام رضا ...

 

 

 من در ویرانه هاى شهر قاب عکسى را پیدا کردم که از شدت نور مى درخشید

و گنبد طلایى آن آشیانه کبوتران سپید بود که از لانه نور دانه مى چیدند

و من در حیرت عکس گریستم

یک لحظه بى قرار فریاد برآوردم :

الهی !

چه مکانیست بزرگ و وسیع به وسعت بیکرانه ها که عقل را حیران مى کند

و بى قرار به جست و جوى آهوان عاشق بودم که یک لحظه

باران سکوتم را شکست

و من عاشقانه و به وسعت ابرها گریستم

و اشک چون الماسى گرانبها بر قاب عکس ضریح فرو ریخت

و من به نورانیت ضریح و به حجم بیکرانه ها نگریستم  و زیر لب دعاى نور را زمزمه کردم

و به بزرگى عشق پناه بردم

رخساره ام گلگون گشت  و من همدم رازهاى پنهانى ام را در سکوت تنهایى ام پیدا کردم

و قصه غصه هایم را بر سینه خوان نعمتش فرو ریختم

و سبکبال بر بلنداى ضریح او عاشقانه اوج گرفتم تا شاید کوله بار گناهم را در خاکى خاک فرو نهم

تا شاید امام دلم را پر از استجابت دعاهایم گرداند ...

نویسنده : حمیده